تبليغاتX
.::دعبلانه::.

گيرم هواي پر زدنم هست، بال كو؟


همه‌چيز يك‌دفعه اتفاق افتاد. انقلاب يك‌دفعه پيروز شد، يك‌دفعه جنگ شد، يك دفعه ديديم جنگ تمام شده، امام يك‌دفعه رفت، يك‌دفعه بزرگ شديم و ... .

جنگ كه شروع شد، هنوز نبودم؛ تمام هم كه شد، تازه داشتم خواندن و نوشتن ياد مي‌گرفتم. اين‌ها بيشتر آن يك‌دفعه‌هايي است كه از آن موقع يادم مانده. يك‌دفعه‌هايي كه بارها تكرار مي‌شد... .


***

نشسته بودم جلوي تلويزيون و محو تماشاي كارتون بودم. صحنه‌ي پرهيجاني بود.

يك‌دفعه برنامه قطع شد و نوشت «اطلاعيه»!...«بينندگان عزيز توجه فرماييد...»

بعدش هم اخبار بود و... . حسرت ادامه‌ي كارتون به دلم موند.


***

خوندن و نوشتن كه درست بلد نبودم. چندتا نوحه و شعار و اطلاعيه، شكسته بسته حفظم بود و مدام زمزمه مي‌كردم. همش هم مي‌گفتم:« ما كه شهيد مي‌شيم ديگه...».

يك‌دفعه ديدم مادرم با چشم‌هاي اشك آلود مي‌گه:« حامد بس كن ديگه!» . آخه داداشم تازه رفته بود جبهه!


***

از مردهاي نزديك خانواده كسي نمونده بود. زياد هم نبودند- بابا و داداش و دامادمون- ولي همون‌ها هم رفته بودند.

يك دفعه به خودمون اومديم ديديم هر سه‌چهارتا بچه‌ي خانواده مريضي سختي گرفتيم.

حال من از همه بهتر بود. مي‌ديدم چه‌قدر فشار روي مادر و خواهرم هست.


***

چشمهام به در بود تا داداشم از جبهه نامه بفرستد. از نامه‌هاش دوچيز رو خيلي دوست داشتم: يكي عكس امام. يكي ديگه هم  كاغذنامه‌هاي مخصوص جبهه.

يك‌دفعه جنگ تموم شد و ديدم يك كيسه از اين پاكت‌ها جمع كردم.


***

جلوي آينه داشتم موهام رو مرتب مي‌كردم. يك دفعه در زدند. از توي خونه شنيدم كه همسايه‌مون با عجله و خوشحال داره مي‌گه:« خانم امامي! خانم امامي!... حميد آقا! حميد آقا! ...»

اولين كسي بودم كه خودم رو دم در رسوندم. داداشم با همون لباس بسيجي و ساكش داشت با پدر شهيد همسايه روبوسي مي‌كرد.


***

بابام داشت ساكش رو باز مي‌كرد. تازه از جبهه برگشته بود. ما هم چشم از دستهاش برنمي‌داشتيم. يك‌دفعه يك لباس خاكي كوچولو در آورد و داد به‌ من.

نزديك بود  از خوشحالي پرواز كنم!


***

داداشم از جبهه يك سربند قرمز«لااله الاالله» برام آورده‌بود. خيلي دوستش داشتم. فكر مي‌كردم اگه اون رو به سرم ببندم شهيد مي‌شم!بيشتر از يك دفعه اون رو به سرم بستم ولي...


***

(...)


***

يك‌دفعه با بسيج دانش‌آموزي آشنا شدم و بعد از چندماه براي اولين‌بار رفتم اردوي راهيان نور. با اينكه 10 سال از جنگ مي‌گذشت، هنوز خيلي جاها كمتر دست‌خورده بود.

يك كيسه از خاكش رو با خودم آوردم و به داداشم هديه دادم! ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 8:35  توسط حامد امامي  |