تبليغاتX
.::دعبلانه::.

به بهانه‌ی هفته جانباز و صعود به هزارمسجد

 ***

این جا نماز ظهر خواندیم

صعود 1
قُمقمه‌اش را پر آب کرد.بعد از دو-سه ساعت پیاده روی رسيده بودند به چشمه .
کمي جلوتر آمد صورتش را بشويد که يک دفعه پايش سر خورد و افتاد داخل آب.
خودش را جمع وجور کرد و همان آب گِل آلود را به صورت زد.
بعد بلندشد و عینک دودیش را به چشمش گذاشت تا جای خالی چشمهایش بقیه را  اذیت نکند.
*
جانباز هفتاددرصد

صعود 2
نفر اول گروه بود.يک لحظه هم خم به ابرو نمي آورد.
می‌گفتند هر هفته می‌رود به کوههای خلج.
موقع انتخاب مسیر بیشتر به فکر بقیه بود تاخودش.
-باید مسیر به پاشون بیاد تا بتونن راه برن
آستینش را بالا نزد و الا معلوم می‌شد که جای عصا با آرنج‌هایش چه کرده است.
*
از اینجا تاقله‌ی اصلی 3 ساعت مانده

صعود 3
بالای قله اول که رسید آمبولانس منتظر بود.
آرام رفت  یک گوشه نشست و پاچه‌ی شلوارش را بالا زد تا مسئول آمبولانس جای تاول پروتزش را پانسمان کند.
*
اسمش رل نمی دانم

صعود 4
یک دقیقه ساکت نمی‌شد.
مثل بلبل چه چه می‌زد و چاووشی می‌خواند. از ذکر صلوات گرفته تا مدح ومنقبت.
شاید دفترچه‌ای که باخودش آورده بود را دوره کرد.
*

تا انتها حضور

صعود 5
یک دفعه دیدم یک نفر دوتا کوله روی پشتش است دارد می‌آید. انگار نه انگار.
هرکس که مشکل داشت برای برداشتن و آوردن کوله، پیش قدم می‌شد و بارش را به دوش می‌گرفت.
-آقای فیلم بردار! اگه دوربینت سنگینه برات بیارم؟ مخلصت هم هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 15:40  توسط حامد امامي  |