تبليغاتX
.::دعبلانه::.

 

آواز دُهــل

رضا ناصری، از معدود رفقایی است که کمابیش جامع اضداد است. تقریبا همه‌ی کسانی که می‌دانم می‌شناسندش، متفق‌القولند که شخصیت ویژه‌ای دارد. مثلا اتاق عمل خوانده ولی علاقه‌اش ادبیات است؛ سر و کارش با خون وگوشت واستخوان است ولی دلش از آینه زلال‌تر؛ سیه چرده است و سپید دل؛ پسر خوبی است ولی رفقایی مثل بنده دارد! و قس علی هذا.

سرگرمی‌اش سهراب است و سیدحسن و قیصر و ... . گه گاهی هم شعر می‌گویید- البته بهتر از من- و گاهی هم از آنها برایم می‌خواند.

صبح سیزدهم فروردین که همه به در می‌روند، ما اس ام اسی با هم مشاعره می‌کردیم؛ البته صحیح‌ترش مرابعه است چون بیشترش رباعی بود:

فی البداهه گفت:

رفتی لب جو ترانه یادت نرود

از گردش این زمانه یادت نرود

بر سبزه گره بزن به یاد دل ما

از مجرد زمانه یادت نرود (همین طوری نوشته بود)

جوابش گفتم:

برسبزه گذر کنم اگر گاه به گاه

یاد دل پردرد کنم خواه نخواه

با یاد مجرد زمانه گویم

لاحول ولا قوة الا بالله

با کمی تاخیر گفت:

سرریز شد از سبوی شعرت جامم

تو پخته شدی و من هنوزم خامم

گر دیر جوابت آمد ای حامی جان!

دل تنگ نشو، آمده از حمامم

پاسخش دادم:

سرریزتر از کاسه‌ی ما جام توباد

ما طفلِ رهیم و شاهِ ره نام توباد

پرنورتر از لیله‌ی قدری جانا!

خورشید گدای در حمام توباد

دوباره گفت:

یک لحظه به شعرم آمدی شور شدم

از دشتی واصفهان به ماهور شدم

بر لب چو شبان بیسوادی، هی هی

از زخمه‌ی چنگ تو به تنبور شدم

زاغی بودم دمت همایونی بود

از نور جبین تو پُر از نور شدم

و گفتمش:

اشعار شبانی‌ات پر از شور خوش است

آلات دگر بنه که تنبور خوش است

جانا! تو سخن ز چنگ ما می‌گویی؟

"آواز دُهل شنیدن از دور خوش است"

***

البته یک رباعی دیگر هم گفت که نیاوردمش.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:21  توسط حامد امامي  | 

نام تو شهره‌تر از قاف شده‌ست اي سيمرغ!

از آخرین عکسهای قیصر

سالها پیش که برای تکثیر دعوتنامه‌ای،نشریه‌ای یا چیز دیگری به میدان شهدا می‌رفتم، ابتدای خیابان دانشگاه مغازه‌ای بود که هم انصاف بیشتری داشت وهم کیفیت بهتری.

اما جالب‌تر از آن، شعری بود که در چهار برگه‌ی "آ-چهار"، به نستعلیق نیمه شکسته نوشته و به دیوار زده بود. از آن شعر چهارمصرعی، فقط همین یک بیتش یادم مانده:

"در حیرتم از مرام این مَردم پَست/این طایفه‌ی زنده کُشِ مُرده پرست/..."

به قسمت اول شعر کار ندارم که کلی سخن گفته یا جزئی، اما مصرع دومش حکایت همین صدا وسیمای خودمان است و صد البته جمعی از خودمان!

خدابیامرز "قیصر" تا وقتی بود، فقط کودکان به شعرهای کم وبیش کتاب‌های درسی می شناختنش و بزرگترها کم‌تر به دفترهای شعرش اگر گیر می‌آمد.

اما حالا از در و دیوار برایش هفته و چله و غیره می‌گیرند و کتابهایش بازهم کم یاب است. درست مثل سیدحسن و قبل‌تر از آنها سلمان و شاید بعدترها علیرضا و عبدالجبار و ساعد و...

گرچه من می شکنم در خود يكسر، قیصر!

مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قیصر!

مرگ، پايان كبوتر نيست، وقتي بي بال

تا خدا پل زده اي مثل كبوتر، قيصر!

نام تو شهره تر از قاف شده ست اي سيمرغ

باز هم پر بگشا در خود بي پر، قيصر!

مرگ مرگ است ولي مرگ تو مرگي دگر است

داغ ، داغ است ولي داغ برادر... قيصر!

راستي مرگ چه جوري ست؟ مرا مي بيني؟

 چه خبرداري از عالم ديگر، قيصر!؟

نقدهايت همه غوغا بود غوغا، "سيد"!

شعرهايت همه محشر بود ، محشر، قيصر!

جامة خاك به تن كردي و يادم آمد

از شب خون، شب آتش، شب سنگر،قيصر!

شعرهاي تو همه معني قرآن بودند

"آيه" اي داري چون سورة كوثر، قيصر!

تيغ مي چرخد و من سينه زنان مي گريم

در دلم هلهلة حيدر حيدر، ‌قيصر!

پيش تر از من دلتنگ گذشتي ، بگذر

ما همه مي گذريم آخر از اين در، قيصر!

*شعر از علیرضا قزوه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 13:29  توسط حامد امامي  | 

سیدالشعرای انقلاب

بيمارستان

بدون اطلاع قبلي
دم در بيمارستان شهيد مي‌شوم
نگهباني دست مرا مي‌گيرد
و به سمت بهشت مي‌برد
به غرفه‌هاي ستاره و گل
قدم مي‌نهم
جام‌هاي بهشتي
يک‌بارمصرف است
سيگاري روشن مي‌کنم
و خاکسترش را در ملکوت مي‌تکانم
سکوت مي‌شکند
مومنان از زيارت هم جا مي‌‌خورند
جام پنجره‌ها
لبريز از سوال
روي دست کنج‌کاوي‌ها چرکين مي‌شود
فرشته من ساعت مي‌زند
و نگهبان بدون اطلاع قبلي
از پيروزي شيعيان جنوب لبنان
حراست مي‌کند
ايندرال، آدرنالين، منشاوي، آرنولد...
خسته‌ام از بازيگوشي
ميان خيابان
و عبور از خط‌کشي‌هاي منطقه‌دار
هستي
حس مي‌کنم حوصله‌ي مرا ندارد
در کنار ستاره و گل
سرم به چارچوب‌هاي خيالي مي‌خورد
بدون اطلاع قبلي
دم در بيمارستان شهيد مي‌شوم
و در حاشيه ميدان شهدا
فرشته‌ي جواني در دل آه مي‌کشد
و آرزوهاي گرسنه مرا بدرقه مي‌کند...

***

راز رشيد

به گونه‌ي ماه
نامت زبان‌زد آسمان‌ها بود
و پيمان برادريت
با جبل نور
چون آيه‌هاي جهاد
محکم
تو آن راز رشيدي
که روزي فرات
بر لبت آورد
و ساعتي بعد
در باران متواتر پولاد
بريده بريده
افشا شدي
و باد
تو را با مشام خيمه‌گاه
در ميان نهاد
و انتظار در بهت کودکانه‌ي حرم
طولاني شد
تو آن راز رشيدي
که روزي فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو
کوه از کمر شکست


مرحوم سيدحسن حسيني

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 12:0  توسط حامد امامي  | 

پر از خاطرات ترک خورده ایم...

گاه شمار زندگی و آثار قیصر امین‏پور:

پر از خاطرات ترک خورده ایم...

1338 -  تولد در گتوند ‌خوزستان . دوم اردیبهشت

44 - 1343 - تحصیل در مكتبخانه

49-1345 – تحصیلات ابتدایی در گتوند

57-1350 – تحصیلات دوره راهنمایی و دبیرستان در دزفول

1357- پذیرفته شدن در رشته دامپزشكی دانشگاه تهران

1358- انصراف از رشته دامپزشكی و ورود به دانشگاه تهران ، همكاری در شكل گیری حوزه اندیشه و هنر اسلامی                               

71-1360 – دبیری شعر هفته‏نامه سروش

62-1360 – تدریس در مدرسه راهنمایی

1363 – انتشار كتابهای ”تنفس صبح ”و” در كوچه آفتاب”

1363 – تغییر رشته به ادبیات فارسی دانشگاه تهران

1365 – انتشار ”طوفان در پرانتز” ( نثر ادبی ) و منظومه ”ظهر روز دهم” ( برای نوجوانان )

1366- بیرون آمدن از حوزه هنری ، آغاز دوره كارشناسی ارشد ادبیات

1367 – سردبیری ماهنامه ادبی – هنری سروش نوجوانان و آغاز تدریس در دانشگاه الزهرا

1368- انتشار ”مثل چشمه مثل رود” ( برای نوجوانان ) ، جایزه نیما یوشیج ( مرغ آمین بلورین ) ، همكاری در تشكیل دفتر شعر جوان

1369 – آغاز دوره دكترای ادبیات فارسی

1370 – انتشار ”بی بال پریدن” ( نثر ادبی برای نوجوانان ) ، آغاز تدریس در دانشگاه تهران ، انتشار ”گفتگو‏های بی گفت و گو”

1372- انتشار ”آینه‏های ناگهان”

1375- انتشار ”به قول پرستو” ( برای نوجوانان)

1376- دفاع از رساله پایان‏نامه دكترا با عنوان ”سنت و نوآوری در شعر معاصر ”

1378- انتشار ”گزینه اشعار”

1380- انتشار ”گلها همه آفتابگردانند”

1382- برگزیده شدن به عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی

1383-انتشار" سنت و نوآوری در شعر معاصر"

1385-انتشار "شعر کودکی"

1386-انتشار"دستور زبان عشق"

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 17:27  توسط حامد امامي  | 

با یاد مرحوم دکتر قیصر امین پور

لحظه هاي کاغذي

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري


لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري


آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري


با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري


عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري


رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري


عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري


روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 14:6  توسط حامد امامي  |