آواز دُهــل
رضا ناصری، از معدود رفقایی است که کمابیش جامع اضداد است. تقریبا همهی کسانی که میدانم میشناسندش، متفقالقولند که شخصیت ویژهای دارد. مثلا اتاق عمل خوانده ولی علاقهاش ادبیات است؛ سر و کارش با خون وگوشت واستخوان است ولی دلش از آینه زلالتر؛ سیه چرده است و سپید دل؛ پسر خوبی است ولی رفقایی مثل بنده دارد! و قس علی هذا.
سرگرمیاش سهراب است و سیدحسن و قیصر و ... . گه گاهی هم شعر میگویید- البته بهتر از من- و گاهی هم از آنها برایم میخواند.
صبح سیزدهم فروردین که همه به در میروند، ما اس ام اسی با هم مشاعره میکردیم؛ البته صحیحترش مرابعه است چون بیشترش رباعی بود:
فی البداهه گفت:
رفتی لب جو ترانه یادت نرود
از گردش این زمانه یادت نرود
بر سبزه گره بزن به یاد دل ما
از مجرد زمانه یادت نرود (همین طوری نوشته بود)
جوابش گفتم:
برسبزه گذر کنم اگر گاه به گاه
یاد دل پردرد کنم خواه نخواه
با یاد مجرد زمانه گویم
لاحول ولا قوة الا بالله
با کمی تاخیر گفت:
سرریز شد از سبوی شعرت جامم
تو پخته شدی و من هنوزم خامم
گر دیر جوابت آمد ای حامی جان!
دل تنگ نشو، آمده از حمامم
پاسخش دادم:
سرریزتر از کاسهی ما جام توباد
ما طفلِ رهیم و شاهِ ره نام توباد
پرنورتر از لیلهی قدری جانا!
خورشید گدای در حمام توباد
دوباره گفت:
یک لحظه به شعرم آمدی شور شدم
از دشتی واصفهان به ماهور شدم
بر لب چو شبان بیسوادی، هی هی
از زخمهی چنگ تو به تنبور شدم
زاغی بودم دمت همایونی بود
از نور جبین تو پُر از نور شدم
و گفتمش:
اشعار شبانیات پر از شور خوش است
آلات دگر بنه که تنبور خوش است
جانا! تو سخن ز چنگ ما میگویی؟
"آواز دُهل شنیدن از دور خوش است"
***
البته یک رباعی دیگر هم گفت که نیاوردمش.



