جمعیِ دورهی صدوچهلودو
دوشنبهی هفته پیش که میشد سیزدهم اسفند، سومین سالگرد اعزام بنده بود به خدمت مقدس سربازی.
همان موقع، یعنی همان سه سال پیش، تصمیم گرفتم خاطرات دوران آموزشم را بنویسم. اگرچه کمتر از این کارها کردهام. ولی خوب مگر آدم چندبار در عمرش میرود سربازی آن هم هزار و خوردهای کیلومتر دورتر از شهر خودش.
چون روزها بیشتر به کلاس و آموزش میگذشت، معمولاً شبها مینوشتم. آنچه میخوانید بخشهایی از شبنگاشتههای همان دوران است که با کمی ویرایش در اینجا آوردهام:
*
روز اول: 5شنبه 13/12/83
صبح، حدود ساعت هفت، رسیدیم ترمینال کرمانشاه. پس از صرف مختصر صبحانه، به همراه دوست و همکلاس دوران دانشگاهم، علیرضا صاغری، که اتفاقاً همدورهی سربازی هم شدهایم، راهی پادگان شهدا شدیم.
پادگان در حدود هفده-هجده کیلومتری جاده کرمانشاه - کامیاران قرار دارد و محوطه ایست بسیار بزرگ. درمورد پادگان چیزهایی شنیدهام ولی باید اطلاعات بیشتری کسب کنم.
در بدو ورود، دژبان محتویات ساک را تفتیش میکند وهمه چیز را به هم میریزد.بعد سراغ خودمان میآید و جیب لباسها و ... .
وارد پادگان که میشویم عدهی دیگری را نیز مثل خودمان میبینیم که معطلند. ظاهراً عمدهی تقسیمات روز گذشته انجام شده و ما باید بایستیم تا ببینیم چه میشود.
بعد از کلی معطلی، نزدیک ساعت ده تکلیف ما هم روشن میشود و در گردان چهار، گروهان یک سازماندهی میشویم. وصفالحال این گردان را از بچههای دورههای قبل شنیدهام اما شنیدن کی بود مانند دیدن.
ساختمانهای این گردان نسبت به سایر گردانها قدیمیتر است همچنین وسایل و تختهای آن. اما مزیتهایی هم دارد که میچربد بر مضراتش.
پس از صحبتهای مسئول گروهان، به هر نفر یک سینی غذا و دو پتوی مستعمل تحویل میدهند و میگویند در یکی از تختها مستقر شویم.
ساختمان گروهان ما، دو سالن دارد برای دو دستهی گروهان که در مجموع حدود صد و ده-دوازده تا تخت میشود.
این را نگفتم که موقع به صف شدن، من و علیرضا پشت سرهم ایستاده بودیم ولی وقتی اسمها را مینوشتند آنقدر درهم برهم شد که علیرضا شد نفر اول و من نفر تقریباً آخر.
بعد از نهار، رفتیم «ساتر» برای تجهیز. به علت ازدحام نیروها، نوبت به ما نرسید و افتاد به عصر که با کمی تاخیر نوبت گروهان ما شد و چون من نفر تقریباً آخر بودم، دیرتر از همه نوبت من.
تجهیز شامل یک کولهی نظامی + دوعدد پتوی نو + سه دست لباس خاکی + دوجفت پوتین + اورکت + لباس گرم و کلاه و دستکش + جوراب و سایر لوازم شخصی مورد نیاز میشد. بعد از تجهیز برگشتیم آسایشگاه و تا هفت – هفت و نیم که شام دادند تقریباً کاری نداشتیم.
چون خسته بودم زود خوابیدم؛ شاید هنوز هشت و نیم نشده بود.
