سرانجام دعبل

.::سرانجام دعبل::.

علی فرزند دعبل چنین نقل می کند:
وقتی مرگ پدرم نزدیک شد، رنگ چهره اش تغییر کرد، زبانش بند آمد و صورتش سیاه شد. من بر حال او ترسیدم و با خود گفتم مبادا از مذهب تشیع
 برگشته باشد.
پدرم با همان حال از دنیا رفت. من بعد از سه روز او را در خواب دیدم که لباس سفیدی به تن داشت و کلاه سپیدی بر سر گذاشته بود. به او گفتم:« پدرجان، خداوند با تو چه کرد؟»
پدرم گفت:«بند آمدن زبانم و سیاه شدن چهره ام برای این بود که من در جوانی شرابخواری می کردم. وقتی که از دنیا رفتم، همچنان گرفتار بودم تارسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم
را دیدم که لباسی سفید در تن داشت و کلاهی سفید بر سر.»
پیامبر از من پرسید:«آیا تو دعبلی؟»
عرض کردم:«بله، یا رسول الله.»
پیامبر فرمود:«برای من شعری را که برای فرزندانم گفته‌ای بخوان !»
من این شعر را خواندم:
«ای دنیا! هرگز خنده بر لبانت نقش نبندد، چون آل احمد
مظلوم اند و در چنگال ستمگران مقهور. آنها را از خانه هایشان پراکنده و تبعید کردند، گویا گناه آنان نابخشودنی بوده است.»

رسول خدا مرا تحسین کرد و سپس مرا شفاعت
فرمود و لباس و کلاهش را به من بخشید، و این همان لباس و کلاه است.

منابع:
بحارالانوار، 49/ 241 / 10
عیون الاخبار الرضا / 2 / 266

به نقل از دانشنامه‌ی رشد

این‌ها بهتر است...

این‌ها بهتر است...

به بهانه ماه مبارک رمضان

***

اینها بهتر است...

براي سنگر فرماندهي غذا برده بودند اما غذا به خودش نرسيد.
اول بسيجي‌ها را سيركرده بود. رفته بود آشپزخانه گفته بود: «خسته نباشيد! يك كمي آب قيمه برايم توي كاسه بريزيد!»
آشپز گفته بود:«مگر غذايتان را نياوردند؟»
مقداري نان بيات در آب قيمه ريخته بود و گفته بود: «من دوست دارم نان وآب خورشت بخورم. اين‌ها بهتر است. اسراف هم نمي‌شود.»
شهيد حسن آغاسي‌زاده

*
هميشه خودش را پايين‌تر از بسيجي‌ها مي‌ديد. اگر كسي مي‌آمد و اعتراض مي‌كرد كه به او غذا نرسيده، آرام دست از غذا مي‌كشيد و فقط نان خالي مي‌خورد. يا اگر خود فرمانده گردان‌ها مي‌آمدند گزارش مي‌دادند كه غذا نرسيده يا كم رسيده ، مي‌گفت:« بايد خودت بري بالاي سر آشپز بايستي. بايد از همين فردا خودت بروي غذا تقسيم كني بين بچه‌ها تا به همه برسد.»
هميشه تاكيد داشت كه در چادر خودش كسي حق ندارد غذايي به جز غذاي بچه‌هاي لشكر بياورد.
 به تداركاتي‌ها مي گفت: « اگر من سر سفره چيزي ببينم كه به بچه‌هاي لشكر از آن نداده ايد، از همه‌تان دل‌زده مي‌شوم.»
حسين خرازي 

*                                                                                                                                                                                         همه سر سفره‌ي ناهار منتظر بودند. نخست وزير تازه حرف‌هايش با مردم تمام شده بود. نشسته بود و به سفره نگاه مي‌كرد. دو نوع خورشت و كمي مخلفات ديگر!
گفت: «چرا اين همه غذاهاي متنوع؟ مگه ما مسئول اداره‌ي حكومت اين مردم رنجديده نيستيم؟چرا سر سفره‌اي بنشينيم كه بسياري از اين مردم هنوز به اين غذاها دسترسي ندارند؟»
چند نفر زير لب زمزمه كردند كه اين غذا ساده و معمولي است.
گفت:« انقلاب شده و ارزش‌ها تغيير كرده. من همين الان به اين مردم محروم سفارش كردم كه در برابر رنج‌ها و كمبودها صبر كنند و صرفه‌جويي! اگر فكر مي‌كنيد اين مقدار غذا براي هر نفر معمولي و طبيعي است، من كه نخست وزير مردم محروم هستم، حق دارم كه از خوردن اين غذا خودداري كنم.»
محمدعلي رجايي

*                                                                                                                                                    دوشنبه‌ها و پنج‌ شنبه‌ها معمولاً روزه‌ مي‌گرفت‌ و روزهايي‌ هم‌ كه‌ روزه‌نمي‌گرفت‌، آنقدر در حالت‌ فعاليت‌ و تلاش‌ بود كه‌ يادش‌ مي‌رفت‌ ناهار بخوردو اغلب‌ ما به‌ او يادآوري‌ مي‌كرديم‌.
يك‌ روز، در منطقه‌ حاج‌ عمران‌ در غرب‌ كشور، در قرارگاهي‌ بوديم‌، ناهارآن‌ روز مرغ‌ بود. آقا مهدي‌، ظهر با قيافه‌اي‌ خسته‌ و خاك‌ آلود ـ كه‌ حاكي‌ ازگرسنگي‌ و تشنگي‌ شديد او بود ـ وارد شد، ناهار جلوي‌ ما گذاشتند و هنوزشروع‌ به‌ خوردن‌ نكرده‌ بوديم‌. يكي‌ از برادران‌ به‌ آقا مهدي‌ گفت‌:
ـ بخور... گرسنه‌اي‌... صبحانه‌ هم‌ نخوردي‌.
آقا مهدي‌ گفت‌:
ـ آيا بسيجي‌ها هم‌ الان‌ مرغ‌ مي‌خورند؟
و وقتي‌ با سكوت‌ ما مواجه‌ شد، مرغ‌ را كنار گذاشت‌ و به‌ دو سه‌ قاشق‌ برنج‌خالي‌ اكتفا كرد.
شهيد مهدي باكري

شاعر دار به دوش

.::دعبل؛ شاعر دار به دوش::.

 

ابوعلى يا ابوجعفر دعبل خزاعى ، از خاندانى معروف به تقوا و ديندارى و فضيلت و شجاعت است. پدرش على بن رزين، و عمويش عبدالله بن رزين، و پسرعمويش ابوجعفر محمد و برادرانش ابوالحسن على و رزين، همه شاعر بودند و سخنور.
گفته اند كه اصلش از كوفه است و بعضى هم او را قريشى دانسته اند.

 بيشتر در بغداد مى زيست و از ترس معتصم كه به هجوش پرداخته بود، مدتى از شهر بيرون رفت. به روزگار مطلب بن عبدالله بن مالك به مصر آمد و از طرف او به ولايت « اسوان » منصوب شد. ولى بعداً چون دريافت كه شاعر هجوش كرده است، او را از آن مقام بركنار كرد.

ادامه نوشته

زمینه‌ای آماده‌تر از همیشه

زمینه‌ای آماده‌تر از همیشه*

به بهانه نیمه شعبان۱۴۲۸


امروز، هم بشریت بیش از بسیاری از دورانهای تاریخ، دچار ظلم و جور است، هم پیشرفتی که امروز بشریت کرده است، معرفت پیشرفته تر است. ما به زمان ظهور امام زمان (ارواحنا فداه) این محبوب قلبی انسانها نزدیک شده ایم زیرا معرفتها پیشرفت کرده است. امروز ذهنیت بشر، آمادۀ آن است که بفهمد. بداند و یقین کند که انسان والایی خواهد آمد و بشریت را از زیر بارهای ظلم و ستم نجات خواهد داد، همان چیزی که همۀ پیغمبران برای آن تلاش کرده اند همان چیزی که پیغمبر اسلام در آیۀ قرآن، وعدۀ آن را به مردم داده است «و یضع عنهم اصرهم والاغلال التی کانت علیهم» دست قدرت الهی به وسیلۀ یک انسان عرشی یک انسان خدایی، یک انسان متصل به عالمهای غیبی، معنوی و عوالمی که برای انسانهای کوته نگری مثل ما قابل درک و تشخیص نیست می تواند این آرزو را برای بشریت برآورده کند، لذا دلها، شوقها و عشقها به سمت آن نقطه، متوجه و روز به روز متوجه تر است. ملت ایران، امروز این امتیاز بزرگ را دارد که فضای کشور، فضای امام زمان است. نه فقط شیعه در همۀ عالم، بلکه همۀ مسلمانها در انتظار مهدی موعودند. امتیاز شیعه این است که این موعود الهی و قطعی همۀ طوایف مسلمین بلکه همۀ ادیان الهی را با اسم و رسم و خصوصیات و تاریخ ولادت می شناسند.

-------------------------------

*فرازی از بیانات مقام معظم رهبری در جشن بزرگ منتظران ظهور۳/۹/۷۸

هزارمسجد

به بهانه‌ی هفته جانباز و صعود به هزارمسجد

 ***

این جا نماز ظهر خواندیم

صعود 1
قُمقمه‌اش را پر آب کرد.بعد از دو-سه ساعت پیاده روی رسيده بودند به چشمه .
کمي جلوتر آمد صورتش را بشويد که يک دفعه پايش سر خورد و افتاد داخل آب.
خودش را جمع وجور کرد و همان آب گِل آلود را به صورت زد.
بعد بلندشد و عینک دودیش را به چشمش گذاشت تا جای خالی چشمهایش بقیه را  اذیت نکند.
*
جانباز هفتاددرصد

صعود 2
نفر اول گروه بود.يک لحظه هم خم به ابرو نمي آورد.
می‌گفتند هر هفته می‌رود به کوههای خلج.
موقع انتخاب مسیر بیشتر به فکر بقیه بود تاخودش.
-باید مسیر به پاشون بیاد تا بتونن راه برن
آستینش را بالا نزد و الا معلوم می‌شد که جای عصا با آرنج‌هایش چه کرده است.
*
از اینجا تاقله‌ی اصلی 3 ساعت مانده

صعود 3
بالای قله اول که رسید آمبولانس منتظر بود.
آرام رفت  یک گوشه نشست و پاچه‌ی شلوارش را بالا زد تا مسئول آمبولانس جای تاول پروتزش را پانسمان کند.
*
اسمش رل نمی دانم

صعود 4
یک دقیقه ساکت نمی‌شد.
مثل بلبل چه چه می‌زد و چاووشی می‌خواند. از ذکر صلوات گرفته تا مدح ومنقبت.
شاید دفترچه‌ای که باخودش آورده بود را دوره کرد.
*

تا انتها حضور

صعود 5
یک دفعه دیدم یک نفر دوتا کوله روی پشتش است دارد می‌آید. انگار نه انگار.
هرکس که مشکل داشت برای برداشتن و آوردن کوله، پیش قدم می‌شد و بارش را به دوش می‌گرفت.
-آقای فیلم بردار! اگه دوربینت سنگینه برات بیارم؟ مخلصت هم هستم.