گل آفتابگردان خدا!

گل آفتابگردان خدا

امام كه رفت،تازه هشت سالگي‌ام داشت تمام مي‌شد.نه فهميدم و نه مي‌توانستم بفهمم كه بود و چه كرد و چگونه آمد و ... درست مثل الان. اما اين قدر مي‌دانستم و مي‌دانم كه خدا محبتش را در دل همه كاشته است. "سلامٌ عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيا"

اين‌ها، بيشتر چيزهايي است كه از آن دوران به ياد دارم:

(۱)

همه عشق ۶-۵ سالگي‌م اين بود عمه‌ام كه از يزد نامه مي‌فرستد، تويش عكس امام باشد،پشت آن هم بنويسد:

باقلب كوچكت براي امام دعا كن!

(۲)

روزشماري مي‌كردم داداشم از جبهه بيايد و سوغاتي‌اش، يا سربند قرمز باشد، يا از آن عكس‌هاي امام كه رزمنده‌ها به سينه‌شان مي‌زدند.يا نامه بفرستد وكنار كاغذنامه‌اش عكس امام باشد.

تا آخر چنگ چندتايي از آنها را جمع كرده بودم.

(۳)

مي‌گفتند: امام مريض است برايش دعا كنيد. ما هم مي‌گفتيم: خدايا! خدايا! تا انقلاب مهدي،خميني را نگه دار!

چه مي‌فهميديم خدا امام را بيشتر از ما دوست دارد.

(۴)

پدرم مي گفت: از صبح راديو قرآن گذاشته است،خدا به خير كند!

بعد از امتحانات ثلث آخر كلاس دومم بود. داشتم توي حياط بازي مي‌كردم. آمدم توي خانه صبحانه بخورم كه ديدم مادرم دارد گريه مي‌كند.

پرسيدم چي شده؟

خواهرم يواش گفت: امام فوت كرده.

ناخودآگاه زدم زير گريه!

(۵)

بابام رفته بود بيرون، داداشم هم خانه نبود. مادرم گفت: وقتي آمدند، شما چيزي نگوييد. چه مي‌دانستيم خبر همه جا پيچيده.

بابام داشت لباسش را عوض مي‌كرد كه يكهو خانه از صداي گريه‌اش پر شد!

(۶)

داداشم، به قول يكي از دوستاش، مي‌گفت: امام مثل معماري بود كه چارچوب انقلاب را مشخص كرد و رفت.

من چه مي‌دانستم معمار و چارچوب يعني چه؟ فقط دلم مي‌خواست گريه كنم.

(۷)

تلويزيون داشت تشييع امام را مستقيم پخش مي كرد. ما هم، همه، جلويش جمع شده بوديم. چكار مي‌توانستيم بكنيم جز اين كه با اشك بدرقه‌اش كرده باشيم؟

(۸)

هلكوپترهاي خالي مدام مي‌آمدند و مي‌رفتند تا مردم يك باره هجوم نياورند. خبرنگار هي مي‌گفت: "اين سفينه‌ي مرگ است". فكر كنم ۱۴-۱۳ باري شد تا جنازه‌ي امام را آوردند.

از لاي انگشتان دستم كه با دستمال پوشانده بودمشان، تلويزيون را نگاه مي‌كردم و... هق هق!

(۹)

ياد امام افتاده بودم. داشتم با خودم زمزمه مي‌كردم:"بوي گل سوسن و ياسمن آمد...".

دعوام كردند گفتند: اين شعر كه جايش اين جا نيست! رفتم توي خودم.

(...)

نه سالي از ارتحال امام گذشته بود كه براي اولين بار جماران رفتم. دلم مي‌خواست مثل همان موقع‌ها، بچه بودم و جمعيت مرا روي دست به جايگاه مي‌رساندند و من از نرده‌ها رد مي‌شدم و امام را بغل مي‌كردم و... .

ولي دير شده بود.