دور و بر تو، مأمن اغیار شده!!!

یک سوزن به خودمان و یک جوالدوز به رئیس جمهور!!!


این یک ماهه‌ى گذشته، کم حرف و حدیث نشنیدیم از حرکات و سکنات مشکوک و شبهه انگیز رئیس دولت و اطرافیانش. درست یا نادرستش گردن رسانه هایی که دنبال گرفتن ماهی، بلکه بچه ماهی، از آب گل آلود قضایای اخیر بودند.

اما، همانطور که حضرت آقا فرموده اند

"در بسيارى از اوقات يك مسئله‌ى اصلى در كشور وجود دارد كه همه بايد همت كنند و به سراغ اين مسئله‌ى اصلى بروند؛ بايد مسئله‌ى كانونى كشور اين باشد؛ اما ناگهان مى‌بينيم از يك گوشه‌اى يك صدائى بلند ميشود، يك مسئله‌ى حاشيه‌اى درست ميكنند، ذهنها متوجه آن ميشود. اين مثل اين ميماند كه در يك مسافرت مهمى، كاروانى، قطارى دارد حركت ميكند، هدفش رسيدن به يك نقطه‌ى خاص است؛ ناگهان ذهنها را مشغول كنند به يك چيز حاشيه‌اى در بيابان، از راه باز بمانند، احياناً امكان ادامه‌ى حركت هم از آنها گرفته شود. مسائل حاشيه‌اى نبايد به ميان بيايد. مردم ما خوشبختانه قدرت تحليل دارند، هوشمندند، هوشيارند؛ ميتوانند مسائل فرعى و حاشيه‌اى را از مسائل اصلى جدا كنند. توجه شود مسائل حاشيه‌اى كانون توجه افكار عمومى قرار نگيرد." (90/1/1- حرم رضوی(

*

علی ایّ حال، این چند تا شعر- اگر بشود اسمش را رباعی گذاشت - در همین حال و هوا و در تذکر به رئیس محترم جمهور و بلکه خودمان سروده شده. إن شاء الله مقبول بیافتد:

 

حالت، دو سه روزیست، که نیزار شده

سیمای ولایی ات کمی تار شده

برخیز و غبار فتنه را فوتی کن!

برخیز که گردها تلنبار شده

*

آن قطب نمایی که جهاتش حق بود

در دست تو بود و راه نیکو بنمود

امروز ببین کدام مغناطیسی

پیمودن راه راست را از تو ربود؟

*

قلبم بنگر! ز مشی تو غمگین است

پیشانی ام از مشایی ات پر چین است

زنهار! اگر گره گشایی نکنی

مشتم وسط معرکه سهم آگین است!

 *

باید که ز مردم حق شناسی بکنی

پرهیز ز بازی سیاسی بکنی

وقتش شده تا بار دگر ای محمود!

یک خانه تکانی اساسی بکنی

***

بعدالتحریر(به قول بچه های"راه"):

اول- نیزار، همان پهلوی نزار (ضعیف) است – لغت نامه ده خدا

دوم- در خبرها آمده بود که رئیس سابق سازمان میراث فرهنگی، که رئیس نهاد ریاست جمهوری هم بود، به حکم دیوان عدالت اداری، چهار سال از خدمات دولتی منفصل شد!!!

سوم- خدا عاقبت همه ما را ختم به خیر کند

با دعبل در شب قدر

جرعه جرعه تا ملاقات خدا

(1)

شب قدر ، با جناب دعبل، گوشه هیئت؛ یک گوشم به صدای جوشن خواندنش است و دیگری به زمزمه ای که چاشنی گریه اش شده:

قبور بكوفان و اخري بطيبة

و اخري بفخ نالها صلوات

(اندوه و نوحه بر) قبرهایي که در كوفه است و در(مدینه ی)طيبه و در فخّ (مكه). که صلوات من نثار آنان.

... قبور ببطن النهر من جنب كربلا

معرسهم منا بشط فرات

توفوا عطاشاً بالفرات فليتني

توفيت فيهم قبل وفات

(اندوه و نوحه بر) قبرهای نزديك نهر جاری كربلا(علقمه) ، که فاصله ای با نهر فرات ندارد.

آن هاکه تشنه لب در كنار فرات جان دادند. ای کاش زودتر از این اندوه می مردم.

(2)

شب قدر، با جناب دعبل، گوشه هیئت؛ یک گوشم به زمزمه ای است که چاشنی گریه اش شده، و دیگری به صدای جوشن خواندنش:

... يا مَنْ هُوَ فى صُنْعِهِ حَكيمٌ يا مَنْ هُوَ فى حِكْمَتِهِ لَطيفٌ يا مَنْ هُوَ فى لُطْفِهِ قَديمٌ (19)

دقت که می کنم، از روی گوشی موبایلش دارد می خواند.

تعجبم را که می بیند می گوید: مگر نشنیدی "هُوَ فى صُنْعِهِ حَكيمٌ" را؟ لطافت صنع حکیم همین است دیگر!

و ادامه می دهد:... يا عَزيزاً لا يُضامُ يا لَطيفاً لا يُرامُ يا قَيُّوماً لا يَنامُ ...(32)

می گویم: لابد میخواهی به جای قرآن هم، گوشی ات را روی سرت بگذاری! داخلش نرم افزار قرآنی که داری؟

می خندد و می گوید: يا لَطيفاً لا يُرامُ(اى لطيفى كه دست انداز كسى واقع نگردد)...

(3)

شب قدر، با جناب دعبل، گوشه هیئت؛ یک گوشم به بک یا اللهش است و دیگری به زمزمه ای که چاشنی گریه اش شده:

درد خواهم دوا نمی خواهم

غصه خواهم نوا نمی خواهم

عاشقم، عاشقم، مریض توام

زین مرض، من شفا نمی خواهم...

***

یادم می آید که امام را دعا نکرده ام  ...

 

 

با دعبل در صدا و سیما (1)

سال ها دل طلب "جام جم" از ما می کرد

از پس قرن ها بلند شده است و آمده است این جا. بی هوا و سر زده! زیر لبش هم دارد زمزمه می کند: «اگه فاصله افتاده...».

می گویمش: تو کجا؟... اینجا کجا؟... فاصله ها...

حرفم را قطع می کند که: ترسیدم فاصله ها کار دستتان بدهد.

می گویمش: تو کجا؟... اینجا کجا؟... تلویزیون...

دوباره حرفم را قطع می کند که: خوب آب و جارو کرده اید برای ماه مبارکتان ها! خوب! ... توشه راهتان را هم که برداشته اید.

می خواهم بگویم تو کجا؟... اینجا کجا؟...

که دستم را می گیرد و می بردم وسط جام جم صدا و سیما، و می گوید: این را از کجا آورده اید؟

در حال پیدا کردن جوابش هستم که دادش بلند می شود: گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم؟

می گویم: آن روز که این گنبد مینا....

می گوید: دروغ نگو! او که آن گنبد مینا را برای شما می خواست مگر نگفت: «اینها باید یک دارالتبلیغی، یک دستگاه سازنده باشد که به وسیله اینها یک مملکت، افرادش یک افراد امین صالح، یک افراد ملی-اسلامی بشود»[1]؟

می گویم: خب تو که «فاصله ها»یش را دیده ای مگر تبلیغات اول و وسط و دوباره وسط و آخرش را ندیدی؟

نزدیک است با همان چوبة داری که بر دوشش است بزند وسط ملاجم. می گوید: «تبلیغات تلویزیون می تواند... مردم را یا تربیت کند؛ یا اینکه منهدم کند انسانیت آدم را»[2]

می گویم: همه جا رسم همین است دیگر!

با صدای بلند حرف حکیم را درگوشم هجّی می کند که:«اگر شما علاقه دارید به اسلام، علاقه دارید به کشور، علاقه دارید به ملت خودتان، این دستگاهی که دست شما هست... این دستگاه را اصلاحش کنید؛ یعنی غربی نباشید، غرب زده نباشید[3]»

دارم می گویم: تو با کجای این تبلیغات مشکل داری؟...

که دستم را می گیرد و می کشاندم و زیر لب می غرد که: اصلش تو معنی تبلیغات را نفهمیده ای؛ بین دین و دنیایت که «فاصله ها» افتاده، هیچ، چندی است که به ایمانت هم نان نرسیده!



[1] صحیفه امام/جلد9/ص155

[2] صحیفه امام/جلد9/ص154

[3] صحیفه امام/جلد9/ص157

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه ...

اوایل امسال،از اردوی راهیان نور که بر می‌گشتیم، در شوش به دنبال جایی برای صرف نهار بودیم که هم خلوت باشد و هم دارای فضایی مناسبِ چهار تا اتوبوس دانشجو! - مستحضرید که آن موقع در آن جا،جوالدوز هم نمی‌شود انداخت چه برسد به سوزن-.

شاید به طور کاملا اتفاقی بود که در یکی از خیابان‌های اطراف حرم حضرت دانیال نبی(ع)، به زیارتگاهی برخوردیم که با کمال تعجب، مقبره دعبل هم آنجا بود!

محلی‌ها به آنجا پارک دعبل می‌گویند، اما در واقع حرم امامزاده سید عبدالله است که با جناب دعبل در یک ضریح جای دارند ضریحی که در سال ۱۳۸۲ بازسازی شده است.

چون دوربین نداشتم، فقط توانستم با گوشی همراه یکی از دوستان چندتا عکس از داخل بگیرم و به خاطر آفتاب شدید بیرون، عکس گنبد را- با همه‌ی زیبائیهایش از دست بدهم.

آن چندتا هم پیش‌کش شما:

دعبلانه 1

دعبلانه 2

دعبلانه 3

دعبلانه 4

سرانجام دعبل

.::سرانجام دعبل::.

علی فرزند دعبل چنین نقل می کند:
وقتی مرگ پدرم نزدیک شد، رنگ چهره اش تغییر کرد، زبانش بند آمد و صورتش سیاه شد. من بر حال او ترسیدم و با خود گفتم مبادا از مذهب تشیع
 برگشته باشد.
پدرم با همان حال از دنیا رفت. من بعد از سه روز او را در خواب دیدم که لباس سفیدی به تن داشت و کلاه سپیدی بر سر گذاشته بود. به او گفتم:« پدرجان، خداوند با تو چه کرد؟»
پدرم گفت:«بند آمدن زبانم و سیاه شدن چهره ام برای این بود که من در جوانی شرابخواری می کردم. وقتی که از دنیا رفتم، همچنان گرفتار بودم تارسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم
را دیدم که لباسی سفید در تن داشت و کلاهی سفید بر سر.»
پیامبر از من پرسید:«آیا تو دعبلی؟»
عرض کردم:«بله، یا رسول الله.»
پیامبر فرمود:«برای من شعری را که برای فرزندانم گفته‌ای بخوان !»
من این شعر را خواندم:
«ای دنیا! هرگز خنده بر لبانت نقش نبندد، چون آل احمد
مظلوم اند و در چنگال ستمگران مقهور. آنها را از خانه هایشان پراکنده و تبعید کردند، گویا گناه آنان نابخشودنی بوده است.»

رسول خدا مرا تحسین کرد و سپس مرا شفاعت
فرمود و لباس و کلاهش را به من بخشید، و این همان لباس و کلاه است.

منابع:
بحارالانوار، 49/ 241 / 10
عیون الاخبار الرضا / 2 / 266

به نقل از دانشنامه‌ی رشد

قصيده "مدارس آيات"

قصيده "مدارس آيات"

چون دعبل در مرو به خدمت حضرت رضا(ع) رسيد، اين گونه سرود:

بكيـتُ لرسـمِ الـدار مـن عَرَفـاتِ وأذريتُ دمعَ العيـنِ بالعَبـَراتِ
وفَكَّ عُرى صـبري وهاجت صَبابتي رسومُ ديارٍ قد عَفَـت وعِـراتِ
مـدارسُ آيـاتٍ خَلَـت مـن تـلاوةٍ ومنزلُ وحيٍ مُقفِر العَرَصـاتِ
لآلِ رسولِ الله بالخيـفِ مـن مِنـىً وبالركن والتعريف والجمَـراتِ

ادامه نوشته